google-site-verification=rEL2MIL4LFat3372VZX_Fdi7Jm5W7tLpqUYR8Y8I4lg
وبگاه رسمی میلاد ماهیار
امروز اگر ما قدمی برداریم فردا پی ردپایمان می آیند
جادوی کتاب از کلمات شروع می شود در زندگی جاری می گردد در روان بازی می کند و در ذهن می رقصد
درباره وبلاگ


هر روز نوشتم که نوشتن سخت است
از من به شما ساده نوشتن سخت است
تعریف کسی را که شما می خوانید
با جمله آماده نوشتن سخت است

استفاده از مطالب و اشعار این پایگاه بدون ذکر نام نویسنده و یا منبع موجب پیگرد قانونی است.

مدیر وبلاگ : میلاد ماهیار
نویسندگان

درد این دیوانه درمان می شود

صبر کن این خانه درمان می شود

کار را کارآفرینی لازم است

مست هم رندانه درمان می شود

تا نموداری سقوطش واضح است

با عدد رایانه درمان می شود

یخ تورم را اگر درمان نکرد

بی گمان یارانه درمان می شود

روی کاغذ حرفها دارم ببین

کاغذم مردانه درمان می شود

مرغ هم از سفره ها پرواز کرد

گشنه با مرغانه درمان می شود

گر نباشد ساندیسی در بساط

رای با تکدانه درمان می شود

خنده بر هر درد بی درمان دواست

لاجرم دیوانه درمان می شود

یک هجا درمان شدن را لنگ کرد

غم نخور جانانه درمان می شود

میلاد ماهیار





نوع مطلب : شعر، دل نوشته، 
برچسب ها : انتخابات، درمان، خنده،
لینک های مرتبط :
میلاد ماهیار
چهارشنبه 13 اردیبهشت 1396
گم شدن مثل طبیبی است خدایا چه کنم
بندگی حس غریبی است خدایا چه کنم
شاهدم باش که می میرم و جان می گیرم
زندگی اسم فریبی است خدایا چه کنم
در تلاشم که به درکی بی نگاهت برسم
سادگی جرم مهیبی است خدایا چه کنم
پیش دنیا به اسارت بارها معترفم
بردگی رسم عجیبی است خدایا چه کنم
صبح هر روز به فکرم رنگ شک بی تو زدم
تازگی سنگ رقیبی است خدایا چه کنم
من که با خاک عجینم پاسخی هم ندهی
خستگی را چه نصیبی است خدایا چه کنم

میلاد ماهیار






نوع مطلب : دل نوشته، شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
میلاد ماهیار
چهارشنبه 4 آذر 1394

رویداد من امروز، 10 سال قبل، از دیدگاه من امروز


سکانس اول

چند روز قبل از مسابقه بود که برای ورود به وبلاگم در صفحه ورودی میهن بلاگ با عنوان جالبی مواجه شدم،با دیدن عنوان  خاطرات ده سال پیشم برایم زنده شد، روزهای خوب و بد ، ترس و نگرانی، شجاعت و آرامش ، تلاش و درماندگی...چیزی در دلم تکان خورد، موضوع من را اسیر کرده بود، فهمیدم که باید شرکت کنم.

سکانس دوم

سوم مرداد بود، مسابقه شروع شد؛ صفحه را باز کردم و بدون فکر قبلی و بدون زدن عنوان، در صفحه ای که برای مسابقه نوشته شده بود شروع به نوشتن متنم کردم، همانطور که مینوشتم رشته های داستانی در ذهنم شکل می گرفت و رشته ها را می بافتم تا داستانم را شکل دهم ، تجربه رمانم ، شناختن المان های نویسندگی بدون شک کمک بزرگی بود اما اعتراف می کنم موضوع من امروز ، ده سال قبل کمک بزرگی بود با خودم گفتم ، بازگشت به گذشته ، لزوما چیز خوبی نیست، حتی اگر بدانی چه اتفاقی خواهد افتاد تلاش در تغییر آنها می تواند تو را به آینده ای نامعلوم و یا حتی بدترین اتفاق های ممکن ببرد، هر چقدر هم که بدانی ، دانای کل نیستی و بعضی از اتفاقات از حیطه اختیارات تو خارج است، چه کسی تو را باور خواهد کرد؟، درباره جایی که نبوده ای چه میدانی؟، و از این قبیل سوالات مرتب در ذهنم شکل می گرفت، بالاخره به پاسخی که میخواستم رسیدم، اثر پروانه ای، یک تصادف چیزی که از دست من آگاه خارج بود، می توانست تمام نقشه هایم را بهم بزند، و نوشتم ...با رسیدن به جایی که میخواستم مثل همیشه دنبال ضربه ای گشتم تا داستان کوتاهم را کامل کند ، چیزی که بتوانم از آن به عنوان نقطه ثقل داستان رویش حساب کنم ، پایانی مناسب ، فکری به ذهنم رسید داستان کوتاه من هرچند جذاب و هرچند با تعریف های داستان کوتاه سازگار، به عنوان یک پست وبلاگی بلند بود، با خودم فکر کردم "کسی این رو نمی خونه" ایده به ذهنم رسید...پس باید دیگران را ترقیب به خواندن می کردم ، ایده شکل گرفت چه عنوانی بهتر از " متنی که هیچکس نخواند!" دیگران را ترقیب به خواندن می کرد،چون خودم زیاد کتاب میخوانم، مطمئن بودم داستان را طوری نوشته ام که وقتی مخاطب شروع به خواندن کند روال داستانی او را تا انتهای داستان خواهد برد.پاراگراف آخر را از اول نوشتم و با نوشتن جمله آخر در عنوان مطلبم نوشتم  "متنی که هیچکس نخواند".

خیلی خوشحال بودم؛ مطمئن بودم که برنده می شوم!...داستان خوبی شده بود چون حداقل خودم به عنوان یک مخاطب جدی کتاب و یک نویسنده از آن لذت برده بودم.

سکانس سوم

پانزدهم مرداد تعداد متن ها بیشتر و بیشتر شده بود و متن من تنها بیست لایک خورده بود، باورم را به برنده شدن کاملا از دست داده بودم، متن های دیگران را با خودم مقایسه کردم، کوتاه و بدون داستان، فکر کردم با داستان من خیلی فرق دارند.بدون ویرایش داستانم را ارسال کرده بودم و اشتباه تایپی داشتم ، بی خیال مسابقه شدم و صفحه را بستم.

سکانس چهارم

خیلی ها می گویند که سیزدهم نحس است مخصوصا جمعه هم باشد! برای من که اینطور نبود، ایمیلم را باز کردم و ناگهان چشمهایم گشاد شد، از میهن بلاگ(آقای اعتضادی) ایمیلی با عنوان آقای میلاد ماهیار شما برنده داوری شده اید به من رسید، با خوشحالی ایمیل را باز کردم ، و با متنی جالب مواجه شدم،شماره شما اشتباه است، به شماره ای که در متن ایمیل بود نگاه کردم، به جای 3 عدد 2 را اشتباهی زده بودم.

سریعا  پیامکی به شماره آقای اعضادی که در متن ایمیل بود زدم، و بعد از چند دقیقه ایشان از دفتر با من تماس گرفته و گفتند که برنده شده ام و شانزدهم شهریور مراسم اهدای جوایز و اختتامیه است.

با شنیدن شانزدهم روزی که سمینار داشتم ناگهان بهم ریختم اما خوشبختانه با کمک استادم ،ساعت سمینار را از ساعت دو به پنج تغییر دادم.

 

سکانس پنجم

روز خوبی بود ، ساعت ده صبح طبق برنامه به هتل طوبی رسیدم، ضبط و عکس برداری و آشنا شدن با میهن بلاگی ها و دوستان برنده دیگر بهترین اتفاق روز بود، تا ساعت سه هیچکدام به جز دوست اصفهانی و گیلانی ما که از راه دور آمده بودند نمی دانستند که چندم شده اند و جایزه اشان چیست فقط فهمیدیم که متن ها بین 3 داور تقسیم شده و هر داور یک متن را به عنوان متن برتر از متن هایش انتخاب کرده است.دیدم مراسم خیلی بیشتر از آنکه باید طول می کشد؛ پس با تماس با استادم و همکاری ایشان موفق شدم سمینارم را به روز دیگری موکول کنم.

ساعت سه با کامل شدن جمع داور ها برای مراسم اختتامیه به سالن رفتیم، از کتابچه میهن بلاگ فهمیده بودم که یکی از سه نفر منتخب هستم، خانم آب برین توسط استاد امرایی انتخاب شده بود، آقای رضا بیات برنده خانم لیلی رشیدی عزیز بود، و من انتخاب آقای سروش صحت، خیلی خوشحال بودم که عنوان نفر برگزیده انتخاب شدم، دو مورد که بیشتر از حتی برنده شدن در هنگام مراسم اعلام برندگان من را خوشحال کرد اول صحبت آقای صحت درباره داستانم و پس از آن جوابی که به یکی از خبرنگاران درباره انتخاب متن بلند من به ایشان داد بود، که لازم می دانم حتما جهت انتخاب من و حمایتی که از داستانم و من کردند در همینجا از ایشان تشکر کنم.

در ادامه میهن بلاگ از امکان جدید و کاربردی جالب خود توسط آقای شکورمقدم رونمایی کرد.

سکانس آخر

عکس ها گرفته شد، هر چند در چند عکس بنده خیلی فانتزی هستم ، اما خاطره های خوبی رقم خورد.خوشحالم که دوستان جدیدی پیدا کرده ام و در امروز هستم نه در ده سال قبل!

 

موخره

از سال 1384 که در وبلاگم به نامwww.recyclebin.mihanblog.com  با میهن بلاگ شروع به کار کردم، تا امروز که با وبلاگ جدیدم در سال 1394 با میهن بلاگ هستم، پیشرفت ها و سرویس دهی های مناسب  و عمل به وعده ها را در سرلوحه کار میهن بلاگی ها دیدم، از آقای اعتضادی به دلیل زحمتی که برای پیدا کردن من کشیدند ، و از دیگر دوستان میهن بلاگی برای برگزاری این رویداد تشکر می کنم.





نوع مطلب : دل نوشته، خبر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
میلاد ماهیار
چهارشنبه 18 شهریور 1394
به قول سهراب : به تماشا سوگند!

این پایگاه مدرکی رسمی از درد و شادی ِ من ، روزگارم ، آرزوها ، نیازها، اجتماعم و هر آنچه که هست و نیستش به بودنم معنی داده خواهد بود.

بی مقدمه !

اضافی 

اضافی مثل من یعنی که شب تا صبح ِ بیداری
نشستم حرف می بافم به کاغذ های تکراری
که فردا باز سطلی عقده را در من نگه دارد
نریزد روی لبخندم

که شاید بوق ماشینت و فحشی را که در راهت به عابر می دهی جانم و چاقویی که در جیبت نداری در امان باشد.

که تا از خواب لبخندم 
تفاوت را تو برداری

و من با جرم کودک، کار 
مصلوبم به فکری تلخ از بودن

نگاهی از ترحّم یا خجالت می کنی 
هرگز نمی فهمم

نمی دانی  که من در فکر شب با لقمه ای از هیچ و سنگی مثل یک تختم که شاید جای من این بار زیرش گرم تر باشد.

و فردا این اضافی کسر خواهد شد.
نمی بینی!
نمی دانی!
نمی فهمی!
و دنیا صبح بی من بی تفاوت روز خواهد شد.

میلاد ماهیار




نوع مطلب : دل نوشته، شعر، 
برچسب ها : سهراب سپهری- میلاد ماهیار -کودک کار،
لینک های مرتبط :
میلاد ماهیار
شنبه 20 تیر 1394




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic