تبلیغات
وبگاه رسمی میلاد ماهیار - من امروز ، 10 سال قبل- متنی که هیچکس نخواند!
وبگاه رسمی میلاد ماهیار
امروز اگر ما قدمی برداریم فردا پی ردپایمان می آیید
جادوی کتاب از کلمات شروع می شود در زندگی جاری می گردد در روان بازی می کند و در ذهن می رقصد
درباره وبلاگ


هر روز نوشتم که نوشتن سخت است
از من به شما ساده نوشتن سخت است
تعریف کسی را که شما می خوانید
با جمله آماده نوشتن سخت است

استفاده از مطالب و اشعار این پایگاه بدون ذکر نام نویسنده و یا منبع موجب پیگرد قانونی است.

مدیر وبلاگ : میلاد ماهیار
نویسندگان

رویداد من امروز، 10 سال قبل، از دیدگاه من امروز


سکانس اول

چند روز قبل از مسابقه بود که برای ورود به وبلاگم در صفحه ورودی میهن بلاگ با عنوان جالبی مواجه شدم،با دیدن عنوان  خاطرات ده سال پیشم برایم زنده شد، روزهای خوب و بد ، ترس و نگرانی، شجاعت و آرامش ، تلاش و درماندگی...چیزی در دلم تکان خورد، موضوع من را اسیر کرده بود، فهمیدم که باید شرکت کنم.

سکانس دوم

سوم مرداد بود، مسابقه شروع شد؛ صفحه را باز کردم و بدون فکر قبلی و بدون زدن عنوان، در صفحه ای که برای مسابقه نوشته شده بود شروع به نوشتن متنم کردم، همانطور که مینوشتم رشته های داستانی در ذهنم شکل می گرفت و رشته ها را می بافتم تا داستانم را شکل دهم ، تجربه رمانم ، شناختن المان های نویسندگی بدون شک کمک بزرگی بود اما اعتراف می کنم موضوع من امروز ، ده سال قبل کمک بزرگی بود با خودم گفتم ، بازگشت به گذشته ، لزوما چیز خوبی نیست، حتی اگر بدانی چه اتفاقی خواهد افتاد تلاش در تغییر آنها می تواند تو را به آینده ای نامعلوم و یا حتی بدترین اتفاق های ممکن ببرد، هر چقدر هم که بدانی ، دانای کل نیستی و بعضی از اتفاقات از حیطه اختیارات تو خارج است، چه کسی تو را باور خواهد کرد؟، درباره جایی که نبوده ای چه میدانی؟، و از این قبیل سوالات مرتب در ذهنم شکل می گرفت، بالاخره به پاسخی که میخواستم رسیدم، اثر پروانه ای، یک تصادف چیزی که از دست من آگاه خارج بود، می توانست تمام نقشه هایم را بهم بزند، و نوشتم ...با رسیدن به جایی که میخواستم مثل همیشه دنبال ضربه ای گشتم تا داستان کوتاهم را کامل کند ، چیزی که بتوانم از آن به عنوان نقطه ثقل داستان رویش حساب کنم ، پایانی مناسب ، فکری به ذهنم رسید داستان کوتاه من هرچند جذاب و هرچند با تعریف های داستان کوتاه سازگار، به عنوان یک پست وبلاگی بلند بود، با خودم فکر کردم "کسی این رو نمی خونه" ایده به ذهنم رسید...پس باید دیگران را ترقیب به خواندن می کردم ، ایده شکل گرفت چه عنوانی بهتر از " متنی که هیچکس نخواند!" دیگران را ترقیب به خواندن می کرد،چون خودم زیاد کتاب میخوانم، مطمئن بودم داستان را طوری نوشته ام که وقتی مخاطب شروع به خواندن کند روال داستانی او را تا انتهای داستان خواهد برد.پاراگراف آخر را از اول نوشتم و با نوشتن جمله آخر در عنوان مطلبم نوشتم  "متنی که هیچکس نخواند".

خیلی خوشحال بودم؛ مطمئن بودم که برنده می شوم!...داستان خوبی شده بود چون حداقل خودم به عنوان یک مخاطب جدی کتاب و یک نویسنده از آن لذت برده بودم.

سکانس سوم

پانزدهم مرداد تعداد متن ها بیشتر و بیشتر شده بود و متن من تنها بیست لایک خورده بود، باورم را به برنده شدن کاملا از دست داده بودم، متن های دیگران را با خودم مقایسه کردم، کوتاه و بدون داستان، فکر کردم با داستان من خیلی فرق دارند.بدون ویرایش داستانم را ارسال کرده بودم و اشتباه تایپی داشتم ، بی خیال مسابقه شدم و صفحه را بستم.

سکانس چهارم

خیلی ها می گویند که سیزدهم نحس است مخصوصا جمعه هم باشد! برای من که اینطور نبود، ایمیلم را باز کردم و ناگهان چشمهایم گشاد شد، از میهن بلاگ(آقای اعتضادی) ایمیلی با عنوان آقای میلاد ماهیار شما برنده داوری شده اید به من رسید، با خوشحالی ایمیل را باز کردم ، و با متنی جالب مواجه شدم،شماره شما اشتباه است، به شماره ای که در متن ایمیل بود نگاه کردم، به جای 3 عدد 2 را اشتباهی زده بودم.

سریعا  پیامکی به شماره آقای اعضادی که در متن ایمیل بود زدم، و بعد از چند دقیقه ایشان از دفتر با من تماس گرفته و گفتند که برنده شده ام و شانزدهم شهریور مراسم اهدای جوایز و اختتامیه است.

با شنیدن شانزدهم روزی که سمینار داشتم ناگهان بهم ریختم اما خوشبختانه با کمک استادم ،ساعت سمینار را از ساعت دو به پنج تغییر دادم.

 

سکانس پنجم

روز خوبی بود ، ساعت ده صبح طبق برنامه به هتل طوبی رسیدم، ضبط و عکس برداری و آشنا شدن با میهن بلاگی ها و دوستان برنده دیگر بهترین اتفاق روز بود، تا ساعت سه هیچکدام به جز دوست اصفهانی و گیلانی ما که از راه دور آمده بودند نمی دانستند که چندم شده اند و جایزه اشان چیست فقط فهمیدیم که متن ها بین 3 داور تقسیم شده و هر داور یک متن را به عنوان متن برتر از متن هایش انتخاب کرده است.دیدم مراسم خیلی بیشتر از آنکه باید طول می کشد؛ پس با تماس با استادم و همکاری ایشان موفق شدم سمینارم را به روز دیگری موکول کنم.

ساعت سه با کامل شدن جمع داور ها برای مراسم اختتامیه به سالن رفتیم، از کتابچه میهن بلاگ فهمیده بودم که یکی از سه نفر منتخب هستم، خانم آب برین توسط استاد امرایی انتخاب شده بود، آقای رضا بیات برنده خانم لیلی رشیدی عزیز بود، و من انتخاب آقای سروش صحت، خیلی خوشحال بودم که عنوان نفر برگزیده انتخاب شدم، دو مورد که بیشتر از حتی برنده شدن در هنگام مراسم اعلام برندگان من را خوشحال کرد اول صحبت آقای صحت درباره داستانم و پس از آن جوابی که به یکی از خبرنگاران درباره انتخاب متن بلند من به ایشان داد بود، که لازم می دانم حتما جهت انتخاب من و حمایتی که از داستانم و من کردند در همینجا از ایشان تشکر کنم.

در ادامه میهن بلاگ از امکان جدید و کاربردی جالب خود توسط آقای شکورمقدم رونمایی کرد.

سکانس آخر

عکس ها گرفته شد، هر چند در چند عکس بنده خیلی فانتزی هستم ، اما خاطره های خوبی رقم خورد.خوشحالم که دوستان جدیدی پیدا کرده ام و در امروز هستم نه در ده سال قبل!

 

موخره

از سال 1384 که در وبلاگم به نامwww.recyclebin.mihanblog.com  با میهن بلاگ شروع به کار کردم، تا امروز که با وبلاگ جدیدم در سال 1394 با میهن بلاگ هستم، پیشرفت ها و سرویس دهی های مناسب  و عمل به وعده ها را در سرلوحه کار میهن بلاگی ها دیدم، از آقای اعتضادی به دلیل زحمتی که برای پیدا کردن من کشیدند ، و از دیگر دوستان میهن بلاگی برای برگزاری این رویداد تشکر می کنم.





نوع مطلب : دل نوشته، خبر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
میلاد ماهیار
چهارشنبه 18 شهریور 1394
شنبه 15 اردیبهشت 1397 11:31 ق.ظ
Good day! This is my first comment here so I just wanted to give a quick shout out and
say I truly enjoy reading your posts. Can you suggest any other blogs/websites/forums
that cover the same subjects? Thanks a ton!
جمعه 20 شهریور 1394 11:55 ب.ظ
درود به شما آقامیلاد... شادباش میگویم چون شایسته برنده شدن بودید ... به طور کلی به داستان البته داستان دارای اسکلت و استخوان بندی مناسب علاقه دارم ... داستانتان از آن دست داستانها است که مناسب روخوانی رادیویی است... خودم هم داستانکی به روش سیال ذهنی نوشتم در صفحه سه به نام آب و آفتاب.... در ضمن عکس شما نشان دهنده روحیه شاد شماست... کامیاب باشی
میلاد ماهیارسلام ممنونم
متاسفانه نتونستم داستان شما را پیدا کنم لطفا لینک پست رو بزارید
پنجشنبه 19 شهریور 1394 10:25 ق.ظ
سلام آقا میلاد
خیییییییییییلی خوشحال شدمواقعا مستحق اول شدن هم بودید. تبریک می گم. به امید موفقیت های روزافزونتون در تمام مراحل زندگی.
میلاد ماهیارسلام بانو فرناز گرامی
البته نظر لطف شماست،امید که در همه مراحل زندگیتون سربلند باشید. با تشکر از شما
پنجشنبه 19 شهریور 1394 09:59 ق.ظ
سلام اقای ماهیار
تبریک میگم. داستان زیبایی نوشته بودید.
به صورت درست و مناسب این جشن رو اقای اعتضادی و دیگر دوستانشان تدارک دیدند.
زحمتی هم که داور ها کشیده اند واقعا جای گفتن خسته نباشید دارد چون هر کسی با شرایط کاری و زندگی خودش در اون شرایط متن ها رو خوندند.
منم تصمیم دارم وبلاگم رو از بلاگ اسکای منتقل کنم میهن بلاگ، بیشتر به دلیل برنامه گوشی که میخواهند ارایه بدهند.البته هنوز کامل تصمیم نگرفتم.
گزارش جالبی تهیه کرده بودید.
میلاد ماهیاردرود بانو تقوی
سپاس ، داستان شما هم زیبا و قابل تقدیر بود
در مورد جشن کاملا حق با شماست.
امیدوارم در میهن بلاگ هم موفق باشید و شاهد موفقیت های روز افزون شما باشم.
سپاس
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی