تبلیغات
وبگاه رسمی میلاد ماهیار - متنی که هیچکس نخواند
وبگاه رسمی میلاد ماهیار
امروز اگر ما قدمی برداریم فردا پی ردپایمان می آیید
جادوی کتاب از کلمات شروع می شود در زندگی جاری می گردد در روان بازی می کند و در ذهن می رقصد
درباره وبلاگ


هر روز نوشتم که نوشتن سخت است
از من به شما ساده نوشتن سخت است
تعریف کسی را که شما می خوانید
با جمله آماده نوشتن سخت است

استفاده از مطالب و اشعار این پایگاه بدون ذکر نام نویسنده و یا منبع موجب پیگرد قانونی است.

مدیر وبلاگ : میلاد ماهیار
نویسندگان

درود دوستان این داستان کوتاه را برای مسابقه وبلاگی میهن بلاگ نوشتم : نسخه ویرایش شده!

امروز ، دیروز ، فردا، چه فرقی دارد، وقتی ندانی که هستی نباید هم فرقی داشته باشد؛ انگار دیروز بود، نه، شاید هم فردا بود که از خواب پریدم عرق سردی تمام بدنم را پوشانده بود،کورمال کورمال دنبال عینکم روی پاتختی گشتم ،  دستم هوا را چنگ زد، اثری از پاتختی نبود به خودم گفتم : هنوز خوابم، چشمهایم را در خواب یا شاید بیداری بستم.

نور خورشید چشمانم را آزار می داد غلتی زدم و دستم را روی پاتختی دراز کردم تا عینکم را بردارم و از خواب بیدار شوم...دستم هوا را چنگ زد، چند ثانیه با خودم فکر کردم و فریاد زدم " مریم پاشو! دزد!" ،سریع برگشتم تا مریم را بیدار کنم ،"آآآآآی سرم" دردی شدید در پیشانیم باعث شد موضوع دزد را فراموش کنم ، به سختی چشمهایم را باز کردم و به دیوار مقابلم که اصلا شبیه دیوار خانه ام نبود نگاهی انداختم...با خودم آرام گفتم: "یعنی هنوز خوابم؟"، خیلی زود نتیجه گرفتم درد سرم خیلی واقعی تر از آن است که خواب باشم به تختم نگاهی انداختم، آشنا بود، سرم را برگرداندم تا اتاق را ببینم، کف اتاق جزوه و کتاب پخش شده بود.

صدای آشنای پسری از خارج اتاق گفته" چته میلاد..امروز که کلاس نداریم اول صبحی خونه رو گذاشتی رو سرت!"

خدای من صدای احمد بود با عجله از اتاق بیرون رفتم ، بلند گفتم" احمد ، هم خونه ایم ، کپیه جوونیاشه!" احمد در حالی که صورتش دقیقا شبیه معنی نگاه عاقل اندر سفیه شده بود گفت " پس انتظار داشتی  ..." بقیه حرفهایش را نشنیدم دنیا داشت دور سرم می چرخید، خانه دانشجویی من و احمد بود،همان موکت راه راه ِ سبز و سیاه ، همان دیوار های نم گرفته و کاشی های پر سر و صدا مقابل آشپزخانه اپنی که هیچوقت ظرفهایش شسته نمی شد ، مگر اینکه دیگر ظرفی برای خوردن غذا باقی نمی ماند! سرم هنوز درد می کرد وسط حال روی زمین نشستم با خودم تند تند تکرار کردم : " من خوابم ، من خوابم، من خوابم ، من خوابم...." احمد مثل اینکه فهمیده بود حالم خوب نیست با عجله به طرفم آمد و در حالی که دستش را روی شانه ام گذاشته بود چند بار محکم تکانم داد تا جمله من خوابم که مثل ضبط صوت در دهانم افتاده بود قطع شد و  گفت "میلاد! معلومه چه خبره؟اون از دیشب که تا ساعت سه صبح داد می کشیدی چرت می گفتی ، تا صبح نذاشتی بخوابم ، اینم از امروز که هنوزم داری چرت می گی" بعد یک لحظه مکث کرد و مقابلم نشست و گفت: " ببینم تو که اهل این حرفا نبودی قرصی؟ چیزی زدی؟" در حالی که سعی می کردم حرفهایش را در ذهنم هضم کنم گفتم: " قرص! قرص ... نه..." و مضطرب پرسیدم " چی می می گفتم دی دی شب؟"احمد نگاهی به من انداخت و  صورتش را نگرانی پر کرد ،کمی فکر کرد و گفت " چرت و پرت، یه چیزایی راجب یه کتاب ، کتابه سرده یا گرمه،دستت چسبیده به کتاب جدا نمی شه یه چیز تو مایه های مریم کمک کن،وقتی اومدم از خواب بیدارت کنم دیدم آروم خوابیدی ،راستی از مریم برام نگفتی ، مریم کیه؟ از بچه های دانشگاهه، نگفته بودی؟..." 

تشخیصش برایم مثل آبخوردن بود احمد سعی می کرد موضوع بحث را عوض کند تا حال من بهتر شود وگرنه احمدی که می شناختم معمولا در روابط شخصی کسی فضولی نمی کرد و به دوست دخترهای من یا دیگران علاقه ای نداشت؛ حرفش را قطع کردم و خیلی جدی گفتم " احمد یکی محکم بزن تو گوشم!" احمد یک لحظه هنگ کرد و گفت:" بزنم تو گوشت؟" جدی گفتم: "آره محکم بزن".

صدای دستش روی صورتم در خانه پیچید ،گوشم سوت می کشید، گفتم:" بیدارم! کثافت خب یه ذره یواش تر می زدی!" ، خندید و گفت:"به جاش حالت خوب شد یکم شبیه خودت صحبت کردی!" در حالی که به اطرافم نگاه می کردم، گفتم:" امروز چندمه احمد؟" نگاهی به من انداخت و باز صورتش نگران شد و گفت:" سوم مرداد، گرما زده به سرت؟ ترم تابستونی بهت فشار آورده؟چته میلاد؟"در حالی که سعی می کردم درست فکر کنم گفتم:" هنوز نمی دونم،چه سالی هستیم؟"احمد در جوابم چیزی گفت که باور کنید نمی توانم بنویسم این جور لغت ها بین دانشجو ها و مخصوصا پسر ها رایج بود- شاید هم هست - بعد بلند شد و تقویم رو میزی را به طرفم پرت کرد و گفت" مرتیکه منو گذاشتی سر کار"

تقویم سال 1384 را نشان می داد ،باورم نمی شد، من دقیقا ده سال به عقب برگشته بودم،خاطراتم را در ذهنم مرور کردم - دیشب نه ، نه ...نه سال و سیصد و شصت و چهار روز بعد با همسرم مریم داشتیم به صفحه میهن بلاگ نگاه می کردیم؛ گفته بودم :" نگاه کن مسابقه فردا شروع میشه...به نظرت شرکت کنم؟" مریم جواب داد " اگه دوست داری شرکت کن، عزیزم" گفتم:" باشه ، فردا ببینم چی میشه!"، یک ساعت بعد بود که طبق معمول کتابی را از کتابخانه برداشتم تا بتوانم کمی مطالعه کنم و بخوابم ناگهان چشمم به کتاب جدیدی در کتابخانه افتاد، داد زدم" مریم این کتاب رو کی خریدی، عشقم؟" مریم از آشپرخانه اپن تمیزی که همیشه ظرف هایش به موقع شسته می شد! در جوابم داد کشید: " نه من کتاب نخریدم!" کتاب را برداشتم تا به مریم نشان بدهم اما کتاب گرم بود، خواستم دستم را پس بکشم ولی نتوانستم، کتاب به سرعت سرد و سرد تر شد و دستم به کتاب چسبید، فریاد کشیدم " مریم کمکم کن، مریم!" و ناگهان از خواب بیدار شدم و کورمال کورمال دنبال عینکم روی پاتختی گشتم، پاتختی سر جایش نبود، حتما هنوزخواب بودم، عرق سردی تمام بدنم را پوشانده بود.دوباره سعی کردم بخوابم - فکر هایم که به اینجا رسید نگاهی به اطراف انداختم و به احمد گفتم" احمد یه چیزی بگم باورت نمیشه! من ده سال تو زمان عقب برگشتم، دقیقا ده سال ، اونم فقط به خاطر یه مسابقه!"، جواب احمد باز هم چیزی بود که نمی توانم برایتان بنویسم، اما من فهمیده بودم چه باید بکنم ، سریع گفتم"الان احمدی نژاد تازه رئیس جمهور شده، آره؟" منتظر جواب نماندم و ادامه دادم" ولش کن هر چی پول داری بردار و سکه بخر به بابا مامانت هم زنگ بزن تا دیر نشده برن هر چی میتونن سکه بخرن!" بدون اینکه توجهی به احمد کنم به طرف تلفن دویدم - خوشبختانه شماره تلفن خانه پدرم در این ده سال عوض نشده بود - مادرم گوشی را برداشت.

-سلام مامان

-سلام

-مامان یه چیز می گم گوش کن هر چی پول تو حسابت داری بردار سکه بخر!

-چرا؟

کمی با خودم فکر کردم و گفتم : "یکی از دوستام باباش تو وزارت اطلاعاته گفته قراره سکه خیلی گرون شه."

مادرم در حالی که میخندید گفت:" ساده ، سر کارت گذاشتن"

داد زدم :" مامان خواهش می کنم."

مادرم در حالی که کم کم داشت عصبانی می شد گفت" کلی کار دارم میلاد ، اول صبحی زنگ زدی به جای حال و احوال پرسی میگی سکه بخر ، خودت کار کن ،بخر، اصلا مگه خودت تو بانک حساب نداری، از پول خودت بردار، بخر"

با نا امیدی گفتم" باشه ببخشید فعلا خداحافظ" و گوشی را قطع کردم

احمد در حالی که می خندید گفت" دیدی مادرتم فهمید دیوونه شدی!" با بی توجهی در حالی که برای عوض کردن لباس و برداشتن دفترچه حسابم به سمت اتاقم می رفتم خیلی جدی گفتم " احمد ببین، من پنج تومن داخل حسابم دارم، میرم الان همشو می کشم بیرون سکه می خرم، به تو هم دارم میگم بخر تا دیر نشده یا به من قرض بده من بخرم هر چی گرون شد نصف نصف!"

با عجله به طرف بانک رفتم با خودم در راه فکر می کردم "الان پنجاه تا سکه می خرم، تا سه، چهار سال اینکار رو ادامه می دم قبل از اینکه سکه خیلی گرون شه، حداقل چهارصد تا سکه دارم، از هر کی بتونم قرض می کنم، هفت سال بعد بیشتر از پونصد میلیون دستم رو می گیره باهاش یه خونه بهترین جای تهران میخرم ، سه سال بعدشم ، میلیاردرم!"

از بانک خارج شدم به طرف طلا فروشی آنطرف خیابان که مقابل بانک بود رفتم.

صدای بوق ، صدای ترمز شدید ماشین را هنوز هم می توانم بشنوم، نمی دانم چند روز بعد بود یا چند روز قبل،  دیروز بود یا فردا، چشمهایم را باز کردم، مادرم بالای سرم گریه می کرد، خواستم دنبال پولهایم بگردم پس سرم را بالا آوردم و گفتم :" مامان، گریه نکن، پولام کجاست؟" مادرم بیشتر گریه کرد، پدرم با ناراحتی گفت:"پولات پیدا نشد، اون مهم نیست، دستت رو بده به من!میخوام یه چیز مهم بهت بگم" با تعجب گفتم: "باشه" و سعی کردم دستم را دراز کنم ولی چیزی حس نمی کردم ، هیچ کدام از دستهایم را حس نمی کردم پاهایم هم تکان نمیخورد با ناراحتی سرم را به طرف پدرم چرخاندم، اشک در چشم های پدرم حلقه زد، من قطع نخاع شده بودم، تا هفت سال بعد کسی حرفم را راجب مریم باور نکرد ، وقتی سکه به یک میلیون و سیصد هزار تومان رسید روی تختم دراز کشیده بودم، مادرم پرسید: " مریم چه شکلی بود؟" جواب دادم:"دوسش داشتم، قیافش معمولی بود، اما اخلاقش خوب بود، چیزی زیادی نداشتیم، ولی زندگی می کردیم" اشک چشمهایم را پر کرد، پدرم به آدرسی که از مریم داشتم رفت که فهمیدم با خانواده اش یک ماه پیش از آنجا رفته بود، کسی آدرسی از مریم نداشت! ، احمد هنوز ... نه... احمد سه سال پیش هنوز به من سر می زد گفت" کاش باهات میومدم!" و من هر شب به کتابخانه ای که ندارم فکر می کنم، امروز ، دیروز ، فردا، چه فرقی دارد، وقتی ندانی که هستی نباید هم فرقی داشته باشد؛ گاهی خودم را در خانه کوچکی که در آینده -داشتم- می بینم بعضی وقت ها می بینم که روی تخت -خوابیده ام-  اما مهم تر از همه اینها ، هر دقیقه داستانی را شبیه داستان بالا در ذهنم با انگشتهایی که نمی توانم حرکتشان دهم تایپ می کنم و در عنوان مطلب مینویسم : - متنی که هیچکس نخواند!-

http://timemachine.mihanblog.com/post/145






نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : مسابقه میهن بلاگ، متنی که هیچکس نخواند،
لینک های مرتبط :
میلاد ماهیار
دوشنبه 5 مرداد 1394
پنجشنبه 16 آذر 1396 11:46 ب.ظ
Hello! Do you know if they make any plugins to assist with Search Engine
Optimization? I'm trying to get my blog to rank for some targeted keywords
but I'm not seeing very good results. If you know of any please
share. Thanks!
دوشنبه 12 مرداد 1394 10:17 ب.ظ
سلام آقا میلاد
باید اعتراف کنم متن زیبایی بود. راستش من همیشه فکر می کردم اگه با تجربه ای که الان دارم به گذشته برگردم زندگی بهتری خواهم داشت چون می تونم جلوی خیلی از اتفاقات بد رو بگیرم و زندگی ایدآلی برای خودم و دیگران بسازم جوری که دیگه حسرت گذشته رو نخورم که مثلا چرا فلان کار اشتباه رو انجام دادم یا بهمان موقیعت عالی رو از دست دادم. ولی ممکنه درست مثل داستان شما زندگیم بدتر از حالا بشه. نوشته شما به یادم آورد که زندگی یعنی لذت بردن از داشته هامون نه چشم دوختن و حسرت خوردن به چیزایی که نداریم. ازتون ممنونم
میلاد ماهیارمنم ممنون از شما که خوندین و نظر دادین چون میدونم خودتون منتقد هستید نظرتون برام ارزشمنده
شنبه 10 مرداد 1394 05:19 ب.ظ
بسیار عالی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی