تبلیغات
وبگاه رسمی میلاد ماهیار
وبگاه رسمی میلاد ماهیار
امروز اگر ما قدمی برداریم فردا پی ردپایمان می آیید
جادوی کتاب از کلمات شروع می شود در زندگی جاری می گردد در روان بازی می کند و در ذهن می رقصد
درباره وبلاگ


هر روز نوشتم که نوشتن سخت است
از من به شما ساده نوشتن سخت است
تعریف کسی را که شما می خوانید
با جمله آماده نوشتن سخت است

استفاده از مطالب و اشعار این پایگاه بدون ذکر نام نویسنده و یا منبع موجب پیگرد قانونی است.

مدیر وبلاگ : میلاد ماهیار
نویسندگان

درد این دیوانه درمان می شود

صبر کن این خانه درمان می شود

کار را کارآفرینی لازم است

مست هم رندانه درمان می شود

تا نموداری سقوطش واضح است

با عدد رایانه درمان می شود

یخ تورم را اگر درمان نکرد

بی گمان یارانه درمان می شود

روی کاغذ حرفها دارم ببین

کاغذم مردانه درمان می شود

مرغ هم از سفره ها پرواز کرد

گشنه با مرغانه درمان می شود

گر نباشد ساندیسی در بساط

رای با تکدانه درمان می شود

خنده بر هر درد بی درمان دواست

لاجرم دیوانه درمان می شود

یک هجا درمان شدن را لنگ کرد

غم نخور جانانه درمان می شود

میلاد ماهیار





نوع مطلب : شعر، دل نوشته، 
برچسب ها : انتخابات، درمان، خنده،
لینک های مرتبط :
میلاد ماهیار
چهارشنبه 13 اردیبهشت 1396
پلکی بزنی رنگ عوض خواهد شد
مفهوم دل و سنگ عوض خواهد شد
در فاصله پلک تو حالا جنگی است
معشوقه در این جنگ عوض خواهد شد
مرزی است میان لب یار و دینم
جایی است که فرهنگ عوض خواهد شد
در نقشه تو مرز فرو خواهد ریخت
این مرز که بی ننگ عوض خواهد شد
لبخند بزن جهان عوض خواهد شد
جای سیب و بالنگ عوض خواهد شد
خالق به لبانت آفرین خواهد گفت
افسانه بیگ بنگ عوض خواهد شد
بی هیچ دلیلی لب من را تو ببوس
آدم سر نیرنگ عوض خواهد شد

میلاد ماهیار




نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها : لبخند، خلقت، تئوری پیدایش جهان، عشق،
لینک های مرتبط :
میلاد ماهیار
چهارشنبه 2 فروردین 1396
آه ای عشق نگفتی که پشیمان شده ای
تا دل خاطره رفتی و مسلمان شده ای
توبه کردی که دلی را نبری سمت جنون
پس چرا شمع به دستی و پریشان شده ای
گرگ را مرگ ولی مرگ که ابزار تو بود
پر پروانه چه می گفت که لرزان شده ای
تو به خاکستر پروانه که آری گفتی
درک کردم ملک الموت هراسان شده ای
ترس در قامت معشوق نگنجد هرگز
این خطا بود گمانم که تو انسان شده ای
من که انسان و تو انسان کپرم در باد است
چه کسی گفت به من بی سر و سامان شده ای
کفر در چشم تو با آتش جان می رقصد
کعبه پبدا شده اما تو که پنهان شده ای
عاقبت دست مرا دست جنون خواهی داد
من دیوانه چه کردم که تو زندان شده ای
میلاد ماهیار




نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها : عشق، ملک الموت، ترس، انسان،
لینک های مرتبط :
میلاد ماهیار
دوشنبه 23 اسفند 1395
هست و نه هست بودن دل در کتاب نیست
گفت و نگفت بودن من را حساب نیست
بی تو تفاوتی که تو را برد می رود
مست و نه مست بودن ما بی جواب نیست
(میلاد ماهیار)











نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
میلاد ماهیار
پنجشنبه 21 مرداد 1395
به این فکر کردم ازت دور شم
کنارت نباشم که مجبور شم
کنارم نمونی و عادت کنم
به عکسای کهنم حسادت کنم

نگاهت به پاهام زنجیر شد
تو رفتی و من رفتنم دیر شد
به عکسات گفتم که تنها شدم
که مجموعشون مثل من پیر شد

سفر کرد لبخند از صورتم
که با اشک پر کردم این خونه رو
فراموش کردم بگم عاشقم
رها کن، تو این مرد دیوونه رو

جهانم که قبل از تو بی مرز بود
با چشمات مرزاش تعریف شد
رسیدی وطن دستهای تو شد
تو رفتی و دنیام تحریف شد

به عکسی که داریم زل می زنم
با این عکس من بی وطن نیستم
به مردی که می خنده شک می کنم
شباهت به من داره من نیستم

سفر کرد لبخند از صورتم
که با اشک پر کردم این خونه رو
فراموش کردم بگم عاشقم
رها کن تو این مرد دیوونه رو




نوع مطلب : ترانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
میلاد ماهیار
پنجشنبه 26 فروردین 1395
گم شدن مثل طبیبی است خدایا چه کنم
بندگی حس غریبی است خدایا چه کنم
شاهدم باش که می میرم و جان می گیرم
زندگی اسم فریبی است خدایا چه کنم
در تلاشم که به درکی بی نگاهت برسم
سادگی جرم مهیبی است خدایا چه کنم
پیش دنیا به اسارت بارها معترفم
بردگی رسم عجیبی است خدایا چه کنم
صبح هر روز به فکرم رنگ شک بی تو زدم
تازگی سنگ رقیبی است خدایا چه کنم
من که با خاک عجینم پاسخی هم ندهی
خستگی را چه نصیبی است خدایا چه کنم

میلاد ماهیار






نوع مطلب : دل نوشته، شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
میلاد ماهیار
چهارشنبه 4 آذر 1394
نمای خانه را بی خانه می فهمد
و قدر خاک را بیگانه می فهمد
بدن احوال موها را نمی داند
ولی چین و شکن را شانه می فهمد
خدا! عاقل برای ایده می جنگد
و حال فکر را دیوانه می فهمد!
شرابی خوب در میخانه حاضر شد
شکستن را فقط پیمانه می فهمد
که هر کس درد روزش را نمی داند
کجا زجر دو صد سالانه می فهمد
به من گفتی که حرفم را نفهمیدی
که گفتم آتشی پروانه می فهمد

میلاد ماهیار




نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها : بقهم جان مادرت!،
لینک های مرتبط :
میلاد ماهیار
دوشنبه 18 آبان 1394

لیست نیازمندی های همشهری
به دوست احتیاج نداشت!
ننوشته بود 
می خواهم
حرف بزنم
گوش کنم
داد بکشم
لبخند بزنم
شاید ...
گریه کنم
روزنامه را بستم
خیلی بی نیاز تر از من بود!

(میلاد ماهیار)





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
میلاد ماهیار
یکشنبه 29 شهریور 1394

رویداد من امروز، 10 سال قبل، از دیدگاه من امروز


سکانس اول

چند روز قبل از مسابقه بود که برای ورود به وبلاگم در صفحه ورودی میهن بلاگ با عنوان جالبی مواجه شدم،با دیدن عنوان  خاطرات ده سال پیشم برایم زنده شد، روزهای خوب و بد ، ترس و نگرانی، شجاعت و آرامش ، تلاش و درماندگی...چیزی در دلم تکان خورد، موضوع من را اسیر کرده بود، فهمیدم که باید شرکت کنم.

سکانس دوم

سوم مرداد بود، مسابقه شروع شد؛ صفحه را باز کردم و بدون فکر قبلی و بدون زدن عنوان، در صفحه ای که برای مسابقه نوشته شده بود شروع به نوشتن متنم کردم، همانطور که مینوشتم رشته های داستانی در ذهنم شکل می گرفت و رشته ها را می بافتم تا داستانم را شکل دهم ، تجربه رمانم ، شناختن المان های نویسندگی بدون شک کمک بزرگی بود اما اعتراف می کنم موضوع من امروز ، ده سال قبل کمک بزرگی بود با خودم گفتم ، بازگشت به گذشته ، لزوما چیز خوبی نیست، حتی اگر بدانی چه اتفاقی خواهد افتاد تلاش در تغییر آنها می تواند تو را به آینده ای نامعلوم و یا حتی بدترین اتفاق های ممکن ببرد، هر چقدر هم که بدانی ، دانای کل نیستی و بعضی از اتفاقات از حیطه اختیارات تو خارج است، چه کسی تو را باور خواهد کرد؟، درباره جایی که نبوده ای چه میدانی؟، و از این قبیل سوالات مرتب در ذهنم شکل می گرفت، بالاخره به پاسخی که میخواستم رسیدم، اثر پروانه ای، یک تصادف چیزی که از دست من آگاه خارج بود، می توانست تمام نقشه هایم را بهم بزند، و نوشتم ...با رسیدن به جایی که میخواستم مثل همیشه دنبال ضربه ای گشتم تا داستان کوتاهم را کامل کند ، چیزی که بتوانم از آن به عنوان نقطه ثقل داستان رویش حساب کنم ، پایانی مناسب ، فکری به ذهنم رسید داستان کوتاه من هرچند جذاب و هرچند با تعریف های داستان کوتاه سازگار، به عنوان یک پست وبلاگی بلند بود، با خودم فکر کردم "کسی این رو نمی خونه" ایده به ذهنم رسید...پس باید دیگران را ترقیب به خواندن می کردم ، ایده شکل گرفت چه عنوانی بهتر از " متنی که هیچکس نخواند!" دیگران را ترقیب به خواندن می کرد،چون خودم زیاد کتاب میخوانم، مطمئن بودم داستان را طوری نوشته ام که وقتی مخاطب شروع به خواندن کند روال داستانی او را تا انتهای داستان خواهد برد.پاراگراف آخر را از اول نوشتم و با نوشتن جمله آخر در عنوان مطلبم نوشتم  "متنی که هیچکس نخواند".

خیلی خوشحال بودم؛ مطمئن بودم که برنده می شوم!...داستان خوبی شده بود چون حداقل خودم به عنوان یک مخاطب جدی کتاب و یک نویسنده از آن لذت برده بودم.

سکانس سوم

پانزدهم مرداد تعداد متن ها بیشتر و بیشتر شده بود و متن من تنها بیست لایک خورده بود، باورم را به برنده شدن کاملا از دست داده بودم، متن های دیگران را با خودم مقایسه کردم، کوتاه و بدون داستان، فکر کردم با داستان من خیلی فرق دارند.بدون ویرایش داستانم را ارسال کرده بودم و اشتباه تایپی داشتم ، بی خیال مسابقه شدم و صفحه را بستم.

سکانس چهارم

خیلی ها می گویند که سیزدهم نحس است مخصوصا جمعه هم باشد! برای من که اینطور نبود، ایمیلم را باز کردم و ناگهان چشمهایم گشاد شد، از میهن بلاگ(آقای اعتضادی) ایمیلی با عنوان آقای میلاد ماهیار شما برنده داوری شده اید به من رسید، با خوشحالی ایمیل را باز کردم ، و با متنی جالب مواجه شدم،شماره شما اشتباه است، به شماره ای که در متن ایمیل بود نگاه کردم، به جای 3 عدد 2 را اشتباهی زده بودم.

سریعا  پیامکی به شماره آقای اعضادی که در متن ایمیل بود زدم، و بعد از چند دقیقه ایشان از دفتر با من تماس گرفته و گفتند که برنده شده ام و شانزدهم شهریور مراسم اهدای جوایز و اختتامیه است.

با شنیدن شانزدهم روزی که سمینار داشتم ناگهان بهم ریختم اما خوشبختانه با کمک استادم ،ساعت سمینار را از ساعت دو به پنج تغییر دادم.

 

سکانس پنجم

روز خوبی بود ، ساعت ده صبح طبق برنامه به هتل طوبی رسیدم، ضبط و عکس برداری و آشنا شدن با میهن بلاگی ها و دوستان برنده دیگر بهترین اتفاق روز بود، تا ساعت سه هیچکدام به جز دوست اصفهانی و گیلانی ما که از راه دور آمده بودند نمی دانستند که چندم شده اند و جایزه اشان چیست فقط فهمیدیم که متن ها بین 3 داور تقسیم شده و هر داور یک متن را به عنوان متن برتر از متن هایش انتخاب کرده است.دیدم مراسم خیلی بیشتر از آنکه باید طول می کشد؛ پس با تماس با استادم و همکاری ایشان موفق شدم سمینارم را به روز دیگری موکول کنم.

ساعت سه با کامل شدن جمع داور ها برای مراسم اختتامیه به سالن رفتیم، از کتابچه میهن بلاگ فهمیده بودم که یکی از سه نفر منتخب هستم، خانم آب برین توسط استاد امرایی انتخاب شده بود، آقای رضا بیات برنده خانم لیلی رشیدی عزیز بود، و من انتخاب آقای سروش صحت، خیلی خوشحال بودم که عنوان نفر برگزیده انتخاب شدم، دو مورد که بیشتر از حتی برنده شدن در هنگام مراسم اعلام برندگان من را خوشحال کرد اول صحبت آقای صحت درباره داستانم و پس از آن جوابی که به یکی از خبرنگاران درباره انتخاب متن بلند من به ایشان داد بود، که لازم می دانم حتما جهت انتخاب من و حمایتی که از داستانم و من کردند در همینجا از ایشان تشکر کنم.

در ادامه میهن بلاگ از امکان جدید و کاربردی جالب خود توسط آقای شکورمقدم رونمایی کرد.

سکانس آخر

عکس ها گرفته شد، هر چند در چند عکس بنده خیلی فانتزی هستم ، اما خاطره های خوبی رقم خورد.خوشحالم که دوستان جدیدی پیدا کرده ام و در امروز هستم نه در ده سال قبل!

 

موخره

از سال 1384 که در وبلاگم به نامwww.recyclebin.mihanblog.com  با میهن بلاگ شروع به کار کردم، تا امروز که با وبلاگ جدیدم در سال 1394 با میهن بلاگ هستم، پیشرفت ها و سرویس دهی های مناسب  و عمل به وعده ها را در سرلوحه کار میهن بلاگی ها دیدم، از آقای اعتضادی به دلیل زحمتی که برای پیدا کردن من کشیدند ، و از دیگر دوستان میهن بلاگی برای برگزاری این رویداد تشکر می کنم.





نوع مطلب : دل نوشته، خبر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
میلاد ماهیار
چهارشنبه 18 شهریور 1394

وقتی که صد هستی و می خواهی نود باشی

یعنی مثال پنجره با نور بد باشی

یا مثل یک زنبور بی کندوی هر جائی

باید برای عشق نفرت را بلد باشی

واحد به واحد شمع را اندازه گیری کن

پروانه یا حتی مگس یا بی جسد باشی

شاید که باور داشتی تنها خودت هستی

باید برای ذهن خود فکر خرد باشی

حوا به حوا آرمانت را عوض کردی

حالا برای سیب ها فکر سبد باشی

از ترس افکارت قلم را دفن خواهم کرد

شاید برای بیت بعدی در صدد باشی


میلاد ماهیار








نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
میلاد ماهیار
چهارشنبه 18 شهریور 1394
کابوس ها در چشمان دیوار به دار کشیده شده
آجر به آجر
در تعفن دیوار
موش ها جیغ می کشند
می لرزد
فرو می ریزد
در مخروبه
تنها دیو باقی مانده
فاصله بگیرید!

میلاد ماهیار




نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
میلاد ماهیار
یکشنبه 15 شهریور 1394
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
پشت در گشت کمین بود و چه جانانه زدند

پای چشمان ملائک دو سه تا بادمجان
اسم آنها که نوشتند و به سامانه زدند

دود از محضر رایانه اشان گشت بلند
دست بر دامن ِ من ناظر  ِ دیوانه زدند

....
ادامه این کار را در کتابم بخوانید.
 
(میلاد ماهیار)




نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
میلاد ماهیار
یکشنبه 25 مرداد 1394


( کل صفحات : 2 )    1   2   

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی